یاداشت/حرم و حرمت؛ از ادعا تا واقعیت

26 فروردین 1394 کد خبر : 988612711 | بازدید : 3186

داشت بال در می آورد وقتی پدرش خبری به این مهمی را داد سفرحج عمره با خانواده آنهم در دوران نوجوانی یعنی هنوزبه سن تکلیف نرسیده، چه سعادتی است هرکسی که به او می رسید از او التماس دعای ویژه داشت. می گفتند: چون تو پاک هستی حتما دعایت در حق دیگران مستجاب می شود وقتی برای اولین بارنگاهت به خانه خدا افتاد، حتما ما را دعا کن.

 

به گزارش صبح محلات به نقل از خبرگزاری دانشجو، معصومه آباد، نوسینه کتاب «من زنده ام» در یادداشتی نوشته است:

داشت بال در می آورد وقتی پدرش خبری به این مهمی را داد سفرحج عمره با خانواده آنهم در دوران نوجوانی یعنی هنوزبه سن تکلیف نرسیده، چه سعادتی است هرکسی که به او می رسید از او التماس دعای ویژه داشت. می گفتند: چون تو پاک هستی حتما دعایت در حق دیگران مستجاب می شود وقتی برای اولین بارنگاهت به خانه خدا افتاد، حتما ما را دعا کن .

 

اتفاقا بخشی از سفر حج با تعطیلات نوروزی مصادف شده بود و لذت این سفر را دو چندان کرده بود. به سرعت خود را آماده کرد و برای حرکت لحظه ها را می شمرد. سراغ نزدیکانی می رفت که این سفر را تجربه کرده بودند و از آنها سئوال می کرد. اما می دانست شعله های درونش جز با آب زمزم فروکش نمی کند. بالاخره زمان پرواز رسید و پرواز هر چقدر هم که تجربه اش را داشته باشی باز هم آن را دوست داری، به ویژه که این پرواز جسمانی راهی است تا تو را در مسیر پروازی روحانی رهنمون نماید.

 

قبل از حرکت، به رسم مرسوم او نیز از تمام دوستان و معلمان و هم بازی ها و اقوام حلالیت طلبیده بود که نکند گاهی شیطنت های بچه گانه اش خاطر کسی را رنجیده خاطرکرده باشد. دلش می خواست همانطور که همه گفته بودند پاک برود و پاک تر برگردد. از زمان شنیدن خبر سفر، بارها به خصوص از مسن ترها شنیده بود که حج در جوانی لذتی دیگر دارد و قوت تن پشتوانه خوبی برای عبادت بیشتر است.

 

اما برای یک خبر دیگر حساب ویژه ای باز کرده بود و اینکه وقتی برای اولین بار به او گفتند؛ حاج آقا التماس دعا، همیشه فکر می کرد حاج آقا بودن یعنی ریش و موی سپید داشتن، حلقه، همسر، فرزندان و نوه و نتیجه و تسبیح و انگشتر در دست. اما تازه داشت درک می کرد که حاجی شدن شرط اصلی اش طلبیده شدن است و وقتی هواپیما از روی زمین بلند شد داشت تمرین می کرد که وقتی برگشت و حاجی صدایش کردند چگونه شان یک حاجی را حفظ کند .

 

وقتی خلبان اعلام کرد که هواپیما تا دقایقی دیگر بر زمین می نشیند و پاهایش را برزمین می گذارد که حرم امن الهی درآن واقع شده است شور و شعف مضاعفی را در خود احساس می کرد طوری که این روحیه اش دیگران را هم تحت تاثیر قرار داده بود. مدام می گفت: وقتی پیاده شدیم کی به زیارت می رویم وهمگی به نوعی سعی می کردند تا با پاسخ هایی کوتاه او را مجاب کنند.

 

بالاخره هواپیما بر زمین نشست و درهای آن باز شد. هوای گرم صحرا به داخل کابین راه پیدا کرد و سعی کرد اولین تماسش با این سر زمین را با نفس به کام خود بکشد. یکی یکی مسافران پیاده شدند و او نیز پایش را بر روی زمین گذاشت که دلش می خواست موقع ترک انجا انسان دیگری باشد.

 

سوار اتوبوس شدند تا به طرف سالن فرودگاه حرکت کنند. همه چیز مدرن و پیشرفته به نظر می رسید اما رفتارها آن طورکه باید باشد به نظر نمی رسید. قبلا گفته بودند که رعایت قوانین دیگر کشورها در سفرهای خارجی الزامی است اما بعضی رفتارها را نمی توانست هضم کند. بالاخره تشریفات معمول که چندان مودبانه نبود پایان یافت و به سمت هتل حرکت کردند با رسیدن به هتل و تحویل اتاقها سعی داشت هرچه سریعتر وسایل را به درون اتاقها منتقل کند و از کمک به دیگران نیز دریغ نمی کرد تا هر چه زودتر به آنچه که در طلبش بود برسد. اما بزرگترها یادآور شدند که تا انتهای سفر می بایست همگی به صورت دسته جمعی و کاروانی حرکت کرده واعمال را به جای آورند و این ساعتها برایش بسیار طولانی می گذشت تا اینکه سرانجام به آنچه که می خواست رسید. شنیده بود که هر کسی که برای اولین بار نگاهش به خانه خدا می افتد هر دعایی می کند و هر حاجتی داشته باشد برآورده می شود و او که بند بند بدنش از شوق می لرزید با تمام وجود سلامت وعزت و عافیت و علم و عاقبت به خیری را برای خانواده و خودش و تمام کسانی که التماس دعا داشتند درخواست کرد و وارد حرم امن الهی شد که طواف خانه ای را بجای آورد که متاسفانه بارها حرمتش را کسانی شکستند که خود را مسلمان ترین آدمهای روی زمین می دانستند و در هر دوره وعصر و زمانه ای درطول تاریخ  پخش شده بودند. حالا هم کسانی داعی خادم حرمین شریفین رادارند که عملشان با ادعایشان آنچنان در تناقض است که حتی ذهن در آستانه نوجوانی او نیز این موضوع رابه راحتی درک می کرد به ویژه که جسته و گریخته اخبار را دنبال می کرد و می دانست که عده ای در کشورهای اسلامی چه جنایاتی را مرتکب می شوند و مورد حمایت چه کسانی هستند.

 

بارها تصاویر فجایع آنها را در شبکه های مختلف و گوشی های موبایل دیده بود. گویی ارواح تسخیر شده از قعر سیاهی های تاریخ بیرون آمده اند تا مالک  جان و مال بنی آدم باشند آنهم آنطور که خودشان دلشان می خواهد. حضور آنها در این سرزمین مصادف شده بود با جنگی تازه بر علیه همسایه ای که دلش نمی خواست سرنوشتش را به دست کفر بسپارد و در دلش دعا کرد که همه بچه ها بتوانند در کنار پدر و مادرشان زندگی آرامی داشته باشند. اعمال را به جای آوردند و زمانی که روحانی کاروان پایان آن را اعلام کرد همگی حاجی شدنش را تبریک گفتند البته تعداد دیگری نوجوان هم سن و سالش نیز در کاروان حضور داشتند که در طول سفر با یکدیگر دوست شده بودند و تمرین حاجی گفتن به یکدیگر را شروع کرده بودند .

 

هرچند که زیارت خانه خدا اصل است و باید در مکه حاجی شد اما مدینه و مسجد و حرم پیامبر و قبرستان بقیع برای شیعه غیر قابل تفکیک از حج است، به ویژه که ایام فاطمیه نیز مصادف با حضور آنها در مدینه است. بارها در هیات ها ومجالس و مدرسه در مورد بقیع شنیده بود و می دانست که آنچه که می بیند غیر قابل مقایسه با حرم امام رضا (ع) و حرم حضرت معصومه (س) است اما وقتی از نزدیک قبرستان بقیع و غربت مزار امامان مدفون در آن را دید نمی توانست چنین غربتی را درک کند. در ذهن کودکانه اش تمام قبرستان را می کاوید و با خودش فکر میکرد که مزار شهیده راه ولایت حضرت فاطمه زهرا (س) کدام گوشه است و چرا بعضی ها بعد از هزار و چهار صد سال هنوز از چند مزار بی نام ونشان هراس دارند .

 

سرانجام پایان سفر نزدیک میشد و این یک حس عجیب است که روزها ی خوب زود می گذرند و باید برگشت. دل کندن سخت بود اما هر آغازی را پایانی است. به سمت فرودگاه حرکت کردند. غرق در فکر بود که چگونه این تجربه را تعریف کند که چیزی از قلم نیفتاده باشد. وارد سالن فرودگاه شدند. رفتار مامورین نسبت به زمان ورود خیلی بدتر شده بود. ولی میبایست تحمل کرد و آن را بحساب دیگر گذاشت. عجیب بود که بازرسی ها بیشتر از حد معمول طول میکشید. سعی کرد خود را با جابجا کردن وسایل و یادآوری خاطرات سرگرم کند  که  نا گهان سا یه ای را بر روی خود احساس کرد و دستی سنگین شانه اش را گرفت و او را به جلو هل داد.

 

اول فکر کرد که آن مامور میخواهد راه باز کند. بنابراین با بی میلی خود را کنار کشید اما مامور دستش را گرفت و به دنبال خود کشید. ترسیده بود. پدرش سریع جلو آمد و با اشاره دلیل اینکار را پرسید و مامور به صورتی مبهم فهماند که میخواهد بازرسی کند. بسیار عجیب بود و اصرار های پدر نیز به جایی نرسید. بقیه مامورها نیز ظاهرا بی تفاوت به این صحنه نگاه  می کردند اما با کمی دقت میشد فهمید که اتفاقی قرار است بیافتد. بالاخره پدر که فکر میکرد این کار یک جور لجبازی است و برای آنکه وقت کاروان گرفته نشود علیرغم میل باطنی موافقت میکند که فرزندش جهت بازرسی به اتاقی  که مخصوص اینکاراست برود و حتی در ذهنش هم نمی گنجید که تا دقایقی دیگر چه فا جعه ای رخ خواهد داد. پسرک با ترس و لرز همراه مامور میرود و وارد اتاق میشود. در پشت سر بسته شده و قفل میشود.

 

این اتاق از بیرون کوچکترین امکان دیده شدن و خروج صدا را ندارد. ترس وجود پسرک را فرا میگیرد. ولی سعی می کند روحیه اش را حفظ کند مامور با حرکاتی مسخره به او اشاره میکند که با. ید لباسهایش را در بیاورد اما این موضوع برایش عجیب است و حداقل بارها در فیلمها نحوه بازرسی بدنی را دیده است. خودش را به نفهمیدن میزند. به هر حال به خاطر گرمای هوا و لباس سبکی که پوشیده پنهان کردن وسیله مشکوک در آن غیر ممکن است. اما مامور که حالا نوع نگاهش خیلی عجیب و ترسناک شده او را با خشونت به سمت دیوار بر میگرداند. می خواهد اعتراض کند که سردی لو له سلا ح را بر روی گردنش حس میکند و دهانی بد بو که با لهجه ای نا مفهوم به او میگوید: خفه شو والا میکشمت .

 

باورش نمی شد که چه اتفاقی افتاده. بدنش سرد و صورتش رنگ پریده شده بود. توان راه رفتن نداشت. فکر میکرد همه آنها کابوسی تلخ و سیاه  است. زبانش بند آمده بود مامور با همان لهجه تهوع آور به او گفت حرف بزنی همه شما را می کشم و در را باز کرد و اورا به بیرون هل داد. پدرش با تعجب به چهره فرزندش نگاه کرد. فهمید که اتفاقی افتاده پرسید، چی شده؟ اما پسرک توان حرف زدن نداشت. پدر دست اورا میگیرد و به طرف صندلی می برد در همان حال دید که مامور دیگری دست پسرکی هم سن و سال خودش را گرفته و به سمت همان اتاق بازرسی می برد و بین دو مامور نگاه معنا داری ردو بدل شد. می خواست فریاد بزند اما انگار تمام عضلاتش قفل شده بود. دقایقی گذشت که ناگهان صدای داد و فریاد پسرک دومی بلند شد و همه فهمیدند که چه شده است. می خواست بمیرد و چنین لحظه ای را نبیند. او به سرزمینی رفته بود که آبرویی برای دین و دنیا و آخرتش اندوخته با شد نه اینکه تا دنیا دنیاست و او بر آن قدم می گذارد خود را شرمگین و بی آبرو بداند. آیا این بود ادعای کسانی که خادم حرم بودن را آبروی خود می دانستند و در جوار آن حرم این بی حرمتی را نظاره می کردند؟! البته کوس رسوایی آنان مدتهاست که به صدا در آمده و تعجبی ندارد که دست پروردگان آنها در عراق و سوریه و یمن و پاکستان جنایتهایی را مر تکب می شوند که جانیان تاریخ در مقابل آنها بچه تخسهایی بیش نیستند وآنها کسانی هستند که اجدادشان در هتک حرمت حرم امن الهی و عتبات عالیات ید طولایی داشته و افتخارشان ویرانه کردن اماکن مقدس و آرزویشان جاری کردن رود خون شیعیان است.

 

آنها فریب خوردگانی را که از سراسر دنیا به اسم اسلام و بر پا کردن حکومت اسلامی و احکام آن گرد آورده اند به نام اسلام بدنامی مسلمانان را جار بزنند. چنین جنایتی در حق دو حاجی نوجوان، غیر قابل بخشودن است و حداقل بر اساس احکام خودشان عاملان آن که دست پرورده خودشان هستند می بایست به اشد مجازات که مرگی دردناک است مبتلا شوند. اما روح نابود شده این نوجوانان چگونه در مقابل این جنایت توان مقابله خواهد داشت زخم ها خوب می شوند هر چند که جای آنها برای همیشه باقی خواهد ماند اما روح زخم خورده و درهم شکسته، نه التیام خواهد یافت و نه هرگز فراموش خواهد شد .

 

حرم امن الهی زمانی مصداق واقعی خود را پیدا خواهد کرد که آخرین ذخیره خداوند بر زمین، پرده غیبت را کنار زده و عدل الهی را جاری سازد و فاسقان و ظالمان را به کیفر اعمالشان برساند.

 

 الهم عجل لولیک الفرج




تگها: صبح محلات, معصومه آباد, کتاب, نویسنده, من زنده ام, حرم تا حرمت, حادثه جده

دیدگاه کاربران
نام:*
ایمیل:*
متن نظر:
کد را وارد کنید: *